NEVER & EVER
OVER & OUT
REALLY …
پ.ن : اینبار دیگر واقعی ست ،
مطمئنم .
تو هم مطمئن باش ، که تعطیل شد ، برای همیشه
OVER & OUT
REALLY …
پ.ن : اینبار دیگر واقعی ست ،
مطمئنم .
تو هم مطمئن باش ، که تعطیل شد ، برای همیشه
اصلا یعنی چی که اینجا اسمایل عصبانی نداره ؟! ( اسمایل عصبانی )
من فقط میدونم که عصبانیم ٬ هیچ دلیل مشخصیم وا۳ ش پیدا نمی کنم . ( اسمایل عصبانی )
پ.ن :من چرا اینهمه فکر میکنم ؟!
منظورم اینه که چرا نمیتونم فکر نکنم ؟! ( اسمایل عصبانی )
هــــــَــــــــــــــو اِو ِ ر ، :
... I have missed U so
( اسمایل سر در دست گرفتن )
... I feel lost
حرف زدن ممنوع ...
اینجا فقط گریستن مجاز است ...
ویرایش : من همینجا از همه ی دوستان بخاطر مزخرف بودن پستهای اخیرم معذرت خواهی میکنم و امیدوارم که این چیزا برام "ساده" و "سبک" بشن ( آخریه مال تو بود مهتا )
من چیکار دارم می کنم ؟! ...
مــَــــــــــــــــن خیــــــــــــــــلــــــــــــــــــــی خوشـــــــــــــــــحالـــــــــــــــــــــم
کـــــــــــــــــــــــه تمـــــــــــــــــــــوم اون مـــــُــــــــــــــــــدَّت
سـَــــــــــــــــــــــر ِ کــــــــــــــــــــــــار بـــــــــــــــــــودم ...
یک خط گنگ واحد
پیش میرود به سوی آرزوهای مرده
یک خط خمیده ی تنها
میرود تا آخرین ذره ی چسب نواری
که وقتی باید می بود ، نبود
و حال بودنش دیگر فرق چندانی ندارد
سه آرزوی مرده
میروند به سوی آخرین خطوط آرزوها
که در هم پیچیده اند
و یکصدا فریاد میزنند
که ضعیفی
و 5 خط ممتد
قطع میکنند همه ی خطوط را
تا بگویند که تو گذشت سرت نمیشود
و هزاران هزار خط خمیده ی باز ( و بسته )
می پیچند دور حقوق نداشته ای که بخاطر
خودخواهی دیگران از تو گرفته شده اند
و هفتاد خط شکسته ی باز ، مانند دست و پاهای
شکسته ی مورچه ای بیچاره
در هم گره میخورند
و تعداد زیادی هم
خطوط خمیده ی بسته ی دایره وار
خیس می کنند صفحه ها را
و بقیه خطوط هیچ نمیدانند
که به چه کسی فحش باید داد
به دوایر
به زوایا
به خود
یا به خدا
و عالمی دارند خطوط خمیده ی باز به همراه خمیده ی
بسته شان که میشوند چیزی شبیه "؟"
که تمام زندگیمان را در خود حل کرده اند
و مطلق حرامند
و بهترینشان
همان خط صاف
یا گنگ واحد
است . و یا ...
ترکیب همه شان
که حک می کنند
خطوط و حروف نافهومی را
بر روی کاغذ
پ.ن: هرچند که این نوشته مال 16/3 ه ، اما حال کنونی من فقط یه خورده از این مدل خفیف تره ! ...
There lives somebody
In the moonlight
Someone out of reach
In the dark nights
.
.
.
.
یکی از زیباترین عددهای دنیا ،
یک خط راست است ،
با 2 دایره توخالی جلویش .
به شرطی که مجبور نباشی 2 ماه تمام در فضای خالی درون دایره ها درجا بزنی .
من یه جونورم ، ...
یه جونور ترسناک ! ...
(ویرایش) خطاب به م.ر : خوب شد ؟!
و نَحنُ نَحکُمُ بالظّاهر
والسَّلام
پ.ن: آدم بهتر است خفه خون بگیرد تا این همه فاجعه را به زبان آورد
آنقدر نبوده ای که حال بودنت برایم آزار دهنده شده است
خاکستری ، به تنهایی ، خیلی سیاه و سفید است . گاهی لازم است که دخترکی با کلاه و پیراهن آبی بیاید و خاکستریهای شهر را رنگ کند ( اما کِی )
و خدا ، باز هم ، ضایع میکند ، منی را ، که بار دیگر ، بر اساس ظاهر قضاوت کردم ...
پ.ن :
یکبار دیگر نگاهش کردم
هیچ هم هیجان انگیز نبود
ح.ا : با اینهمه ، روزهای خوبی را میگذرانم ، فکر کنم . چون ، در هر صورت ، ( و همیشه ) some times U win, some times U lose
من ترجیح میدم که ما مث یه نوار باشیم .
نازک ٬ اما دراز
اونجا جای من و تو نیست ...
پس چرا اینقدر اصرار داریم خودمونو گول بزنیم ؟ ...
به نظرت ... ٬ ارزششو داره ؟ ...
, Play Back Mode
زمانیست که همه آدمها رو به عقب راه میروند
هو
راز درون پرده چه داند فلک خموش / ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
مدعی ؟! من ؟! باشه !
پ.ن : چقدر دلم پنبه میخواد ... از اینا که جرمش کمه و حجمش زیاد ... !
مرده شور هرچی خطور ناگهانیه
در ستایش روزهای ناب خرداد ...
شهریور ٬ آغوشت را باز کن !
دیگر مجالی نیست برایش ... نمکی از معجزاتت را توانم دید ؟ فقط همین یکبار . خواهش می کنم ٬ سرت را برگردان . باور کن خسته شده ام ...
پ.ن :
خسته و غمزده ٬ با زمزمه ای حزن آلود
شب فرو می خزد از بام کبود .
تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش .
پ.ن :
دوباره و دو باره و صد باره ... با سرنوشت من گره خورده ست ... چه می گفتی ؟ "در یک تناوب ابدی "؟ یادت میاید چه پاسخ دادم ؟ "در یک عذاب ابدی..." خوب ٬ عقیده ام عوض شد . دچار شده ام . من هم در تناوب ابدی گرفتار آمده ام . بیا تا تدبیری بیندیشیم ...
پ.ن :
? I don't know why I have to stay , to say what I don't need
.
.
.
! ... I don't know when I get this way , I'll never be alright
- هو
لحظه ای چند درین لوح کبود
نقطه ای بود و سپس ٬ هیچ نبود ! ...
۱... ۲... ۳... ۴... ۵... ۶... ۷... ۸... ۹... ۱۰... ۱۱... ۱۲... ۱۳ ... .... ....
۹۵... ۹۶... ۹۷... ۹۸... ۹۹... ۱۰۰... ۱۰۱... ۱۰۲... ۱۰۳... ( لعنتی ) .... ....
۳۵۱... ۳۵۲... ۳۵۳... ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه کی میدونه من چرا خوابم نمیبره ؟ ...
پ.ن : من میدونم که از این به بعد گوجه ی سوخته می خورم . بجای "خدای بزرگ" هم میگم "خدای متوسط" . فقط چون تو میگی . میدونی ؟ تصمیم دارم "مونا مونا" رو هم دوست داشته باشم .
اما خب ٬ اینجوری من هیچوقت خودم نخواهم بود ! ...
ببخشید آقا/خانوم ٬ ... نه ولش کن . از خودش میپرسم !
پ.ن ۲ : من بطور کلی خودمو گم کردم ... به نظرت اهمیتی داره ؟
پ.ن 1+1 : راستی من هرچی فوت می کنم خاموش نمیشه ... دارم شک میکنم که اصلا روزی روشن هم بوده یا از اولش ... ؟
آخ که چقدر دلم میخواد یکی الان اس ام اس بزنه ... ( هه ! زهی خیال باطل رو واسه این وقتا به کار می برن ! ... )
ندارد !
الکی زحمت نکش ٬ خبری نیست
پ.ن : من میخوام پست بذارم ٬ کی یه سوژه ی خوب سراغ داره ؟ ( به جز پشه و ... هاله و ... موجود توی آینه ٬ خب ؟ )
آب آلبالو/پرتقال خنک - یخدار می چسبه ...
راستی ، همه ش له شد – به کلفتی رد ماژیک
هه ! دارم هذیون میگم ... !
پوک نوشت : راستی حافظ ! میدونستی ؟ وقتی آدم حالش خوب نیس ، تنها چیزی که احتیاج نداره اینه که بهش بگی : یاری اندر کس نمی بینیم ، یاران را چه شد ...
اینو برای تقویت روابط عمومیت میگم ، کلا
هو
برای بهتر شدن گلوم ٬ دارو خوردم . خوابم گرفت .
برای رفع خواب آلودگی نسکافه خوردم ٬ گلوم درد گرفت .
شاید از همون اول نباید دارو می خوردم .
شایدم باید آنتی بیوتیک رو شروع می کردم .
?! Do U hear me
.I'm getting crazy down here
? ... Whould U show me a short cut
خسته تر از همیشه ام امروز / چقدر راه تا خدا مانده ست ...
پ.ن :
ناامیدی تو زندگی من ٬ مث کپک گوجه سبز میمونه
ویرایش شد :
من دارم خفه میشم ، میفهمی ؟! بازم چیزی رو فهمیدم که نباید می فهمیدم ... قبول ... من نباید اون کاغذو می دیدم ... اما دیدم ... نباید برش میداشتم ... اما برش داشتم ... نباید می خوندمش ... اما خوندم ... حالام بغض داره خفه م میکنه ... اما نمی تونم بگم ... چون من نباید می فهمیدم ... چون تو نباید بفهمی که من میدونم ... !! اینا رم نگفتم که فک کنی مهمه ... نیست ... نه برای من ٬ نه برای اون چن نفری که می خونن ... خیلی وقته که واسه کسی مهم نیس که کس دیگه ای حالش خوب هس یا نه ... که براش مهم هس یا نه ... پس منم میگم مهم نیس چون نیس ... که اگه یک هزارم درصدم قراره عذاب وجدان بگیری نگیری ... تقصیر خودم بود ٬ خب ؟
اینا همه خیلی مسخره س ... به توان n ...
-هو؟! ( می بخشین ! انگار منو به جا نمیارین ! )-
هر کس به طریقی دل ما می شکند ...
خب به من چه ؟! تقصیر توئه که دلت از بلور نامرغوب ساخته شده ! ...
پ.ن :
خیلی بده
که چیزی رو بفهمی
که نباید
می فهمیدی
دردناکه
نه ٬
سوزناکه
دارم می سوزم ! ...
پ.ن ۲ :
اینقدر دروغ نگویید
مادر آنقدر حالش بد بود
که نمی توانست با پدر دعوا کند
چادرش را سرش کند
و به خانه پدربزرگ برود
اینقدر دروغ نگویید
چادر مادر هنوز هم آنجا ...
و پدر بزرگ هم سالها پیش ...
حالم بد است ...
حالم بد است ...
دروغ بگویید ...
پ.ن ۳ :
شب
با گلوی خونین
خوانده ست
دیرگاه .
دریا
نشسته سرد .
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد
پ.ن ۴ :
یه نفر دیگه م می خواد عمل کنه .
دعا کن این یکی هم مث اون یکی زنده بمونه
پ.ن ۵ :
مدتهاست که ... نمی گویم ... حتی فکرش هم قلبم را می ترکاند ... ثبتش ٬ هیچ کمکی نخواهد کرد - هرگز -
راستی ٬
به دوست من سر بزنید

- هو -
پ.ن : به علت مسدود بودن خط تلفن ، مدت زیادیه که آپ نکردم ( البته از لحاظ خودم ) . خلاصه که هوای خودتو داشته باش ، کلی حرف بی ربط که حاصل خطور روزهای مختلفه الان کنار همن و ... از هر فلش تا فلش بعدی ، یه جورایی یه پست مستقل ه . و ...
---< یک لوح بود ، سفید سفید ...
.
.
.
.
یک لوح است ، سیاه سیاه
پ.ن : ببین ، تو سیاه شدی . خیالت تخت ، فهمیدم . دیگه لازم نیس این همه اون جمله لعنتی رو تکرار کنی . خب ؟
پ.ن 2 : نمی دونم چرا همه اطرافیانم مسرانه میخوان بهم ثابت کنن که راجع بهشون اشتباه میکردم ... الکی خوشبین ...
پ.ن 3 : گفته بودم که سفت شدم ، اما دیگه نه در این حد ...
---< تو بدیهای دیگران را خیلی زود فراموش می کنی . به همان زودی که خوبیهایشان را . و این خیلی سبز است .
---< بعد از آنهمه لجبازی ...
بعد از آنهمه دعوا ...
بعد از تمام آن ماجرا ها ...
بعد از آنهمه گریه ...
بعد از ...
بعد از ...
عجیب بود ...
.
.
.
عجیب ماند ! ...
---< ببین ، تو حق نداری منو زیر سوال ببری . نه ، منظورم این بود ، که نباید یه کاری کنی که من خودم ، خودمو ببرم زیر سوال . خودم می فهمم ، خب ؟ ...
---< من موندم تو این وضع تورم و گرونی و ، تو این بازار راکد ، تو چطوری طبقه بالا رو اجاره دادی ؟! واقعا عجیبه ! اصلا معجزه س !
پ.ن : مغز الکلی ...
---< ع عزیز ، لطفا بیشتر از این بزرگ نشو ، خواهش می کنم ! ...
---< من از پایان می ترسیدم ، پس ادامه دادم ! ( چون خیلی وقت پیش آغاز کرده بودم ... )
---< تازگیها ( که الان خیلی ازش گذشته ) افکارمان دچار تغییر خلالی شده اند ! ...
پ.ن کلی : گفت تو که مغزت پر قورمه سبزی ست / وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست
خب اشتباه کرد ! ...
مائورو ٬ باور کن یادم میره ٬ تقصیر من نیس ...
- یا هو -
راهرو خانه آنها چراغ داشت .
راهرو خانه آنها کلید هم داشت .
من هیچ نمی دانستم کدام کلید کدام چراغ است .
من به سختی کلید و چراغ را دانستم .
من به سختی راهرو خانه را دانستم .
او کلید و چراغ را فراموشم داد .
و او راهرو را داد به کسی که انگار هیچ راهرو ندیده بود .
راهرو خانه آنها چراغ داشت .
راهرو خانه آنها کلید هم داشت .
راهرو خانه آنها حالا له است .
و خانه ی آنها هم اصلا نیست .
حالا دیگر
چراغ و کلید دانستن
به درد هیچ کس نمی خورد .
دیگر دل من برای شب ها نمی سوزد .
دل من برای خیلی جانداران و گریه هم نمی سوزد .
و برای اینجا هم نمی سوزد .
دیگر سفت شده ام .
امروز یکی از بهترین دوستانم به حالت چپکی مایل به راست به من نارو زد .
اما در هر صورت او بهترین دوست من است .
به همین دلیل او را می بخشم .
( خوشم میاد همیشه هر بلایی که سرم میاد ، خودم قبلا سر یکی آوردم ! ولی من هیچوقت قصد بدی نداشتم ، یعنی اونم نداشته ... ؟ )
خیلی وقته که موهای شیده رو کنار نمی زنم و حس نمی کنم که واقعا داره به من نگاه می کنه . خیلی وقته که اون دکمه ها دیگه هیچ حس خاصی رو منتقل نمی کنن ، شاید جز کنجکاوی .
خیلی وقته که پوپک از صمیم قلب منو در آغوش نمی کشه تا یه گودال عمیق درونم رو پر کنه ، شاید چون دیگه گودالی وجود نداره .
خیلی وقته که حنیف ، تک و تنها توی کمد خاک می خوره و دل من یه ذره هم به حالش نمی سوزه . انگار همه خاطره ها یه شبه بر باد فنا رفتن .
خیلی وقته که اهورا توی جعبه مونده و من حتی یه نگاه هم بهش نمی کنم . هر چند ، اعتراف میکنم ، که هنوزم یه خورده واسه م مهمه .
خیلی وقته که اسم ناژ رو صدا نکردم . این کلمه هم بطور کلی داره مفهوم خودشو از دست میده . تا جایی که دیگه چیزی جز پ.خ نیست .
و خیلی وقته که برای ن. نامه ننوشتم ...
خیلی وقته که دارم با دنیای خیالاتم خداحافظی می کنم . شاید چون خیلی وقته که دارم بزرگ میشم .
فک میکنم پلینوس تنها کسی باشه که هنوز صدای اوازش مسحور و آرومم میکنه ... !!
یکسال از 27 ام فروردین میگذره ... از اون موقع تا حالا خیلی چیزا عوض شدن ... عجیبه ... (؟)
یادش بخیر پارسال ، این چن روز ، من آدم خوشحالی بودم .
چه جالب ، من امسال ، این چن روز ، هنوزم آدم خوشحالی هستم .
راستی تو آدم خوب ( و مومن ؟ ) تا حالا شده به تصور کنی که اگه خدا نبود ... ؟
من اونروزا که آدم خوشحالی نبودم ، نه تنها تصور کردم ، بلکه با این تصور زندگی کردم . فک کنم واسه همین بود که خوشحال نبودم .
در هر حال این تصور خیلی ناخوشاینده ، شاید چون من هیچوقت یک کمونیست خوب نخواهم بود ! ...
کسی بود به نام لوئیس بونوئل که من پارسال بسیار کتابشو دوس داشتم و کلی هوادارش بودم . اون یه سوررئالیست بود . من فک می کردم از سوررئالیستا خوشم میاد . یه روز یکی تو همین وب به من گفت سوررئالیست . و من فکر کردم که چه جالب !
چن روزر پیش ، یه تیکه هایی از یکی از معروفترین فیلمای این آقای بونوئل رو دیدم . فیلم سگ آندولاسی . و در یک آن تمام افکارم نسبت به این آدم سیاه شد . شاید اون می خواست یه مفهوم رو نشون بده . اما من به مفهوم توجه نکردم . فقط آنچه که می دیدم ، دیدم ( و حتی ندیدم ) .
و من حالا میدونم که از هیچگونه مکتبی خوشم نمیاد .
راستی علاقه من به مکاتب همیشه در حد علاقه و کنجکاوی بوده ، نه بیشتر .
یکی از متنای بونوئل رو هم که خیلی دوست دارم میذارم تو ادامه مطلب .
پ.ن : اینجا داره یه جوری میشه ... یه جور ناجور ... " تو هیچ از دست این جورها کلافه نشده ای ؟" ... چرا ... شدم ... اما دست من نیست ... نیست ... یه دقه وایسا ببینم ... نیست ؟
پ.ن : این پست اونقدر طولانیه که فک نمی کنم کسی زحمت خوندنشو به خودش بده ! ...
- یا هو -
او مثل همه دیگر
فقط بلد است داد و بیداد راه بیندازد
درست زمانی که باید ساکت باشد
و گوش کند .
او آن قدر دلش نازک است
که هرگز نمی تواند در آب نگاه کند
و ببیند که چه تکانی می خورد
او از هرچه به او یکدستی بزند بیزار است .
او هرگز نمی تواند برود بالا پشت بام
زیرا او آنقدر ترسوست
که از بالا پشت بام
وسط جاده ولو شدن را می داند
او اصلا بلد نیست ریسک کند
و برود آن بالا
و ببیند که شاید نیفتد .
او مثل همه دیگر
نمی تواند این ها را بشنود
زیرا او همیشه داد و بیداد راه می اندازد
درست زمانیکه باید ساکت باشد
و گوش کند .
به خودم قول میدم ، ایندفه که بیاد ، بی رودربایستی بهش میگم که حوصله شو ندارم . همیشه میاد هی حرف میزنه و حرف میزنه و منم هی گوش میدم و گوش میدم و هی به خودم میگم که چقدر چرت و پرت میگه این . ولی به محض اینکه میره بیرون میفهمم که منم همونجوری شدم که اون بوده . چه معنی میده که افکار و اعمال من بشن بازیچه ی دست کسی که قبولش ندارم ؟ میاد و منو شبیه به خودش می کنه . مگه اون کیه ؟ چرا دست من نیست ؟ اصلا ...
کسی در میزنه : اجازه هس ؟!
- بیا تو
- سلام
میاد تو و ژاکتش رو میذاره رو دسته صندلی . خیلی آروم و خیلی محزون .
- سلام
میشینه کنار من روی زمین . اونم مث من رو زمین نشستن رو ترجیح میده ( یا شایدم من مث اون ؟ ... )
یه آه بلند و لرزان می کشه . نگاهم رو ازش برمیگردونم و به جلو خیره میشم . میدونم که لازم نیس چیزی بپرسم ، چون خودش میگه . اگه نمی خواست بگه نمیومد . نفسشو میده تو و میگه : هرچی دلش خواست گفت . هیچی بهش نگفتم . اجازه دادم هرقدر که دلش میخواد ... ( سرشو تکون میده ) گفت هیچ وقت نشده بیای از ته قلب ، بار رغبت ، برای رفع مشکلات م. یه کاری بکنی . هیچ وقت نشد از خودت یه چیزی نشون بدی . فقط بلدی برای خودت باشی . به هیچ کس فکر نمی کنی . تو ... میخواستم بهش بگم تو از من انتظار داری از روی میل برای رفع مشکلات بقیه اقدام کنم ، در حالیکه خودت حتی مشکلات منو نمیدونی . هیچ وقت نشده وقتی تو همم بیای بپرسی چت شده . هیچ وقت نشده سعی کنی بفهمی من چه مشکلی دارم . اونوقت ازم انتظار داری ... بهم گفت بیا برای اولین بار تو زندگیت کسی رو دوست داشته باش . بهش ابراز کن ، بهش کمک کن . منظورش م. بود . می خواستم بگم آخه تا حالا از دوست داشتن کی خیری بهم رسیده ؟ از دوس داشتن تو ؟ از دوس داشتن م. ؟ از دوس داشتن ب. ؟
صداش می لرزه . برمیگردم و بلورهای لرزان رو توی چشماش میبینم . پلک میزنه . قطره قل می خوره میاد پایین ، بی صدا .
- می خواستم بهش بگم یاد نگرفتم . دوست داشتن رو یاد نگرفتم چون هیچ کس بهم یاد نداده . یاد نگرفتم به مشکلات کسی اهمیت بدم چون هیچ وقت کسی به مشکلاتم اهمیت نداده . یاد نگرفتم در کنار بقیه زندگی کنم چون همیشه همیشه فقط خودم بودم چون ( اشکاشو با عصبانیت پاک میکنه ) از اول بهم یاد دادن همه کارامو خودم بکنم . همه چیزو خودم یاد بگیرم . از 6 - 5 سالگی تو خونه تنهام میذاشتن . دوستام همه از خودم بزرگتر بودن و منو می ترسوندن ، از قاتلا ، از جانیا . بهم دروغ می گفتن . آدرس یه آدم وحشتناک رو بهم میدادن و بعد می گفتن دنبال تو میگشته . و من به خانواده م نمی گفتم چون ... چون هیچ وقت عادت نداشتم باهاشون حرف بزنم چون ... چون هیچ وقت نخواستن بشنون. بعدها که خودم بزرگ شدم و فکر کردم فهمیدم اینا یه مش اراجیف بوده ... بازم خودم فهمیدم . ( یه لبخند کمرنگ میزنه ) وقتی تو تاریکی شب می رفتم تو اتاقم ، از شنل پوش چشم قرمزی می ترسیدم که بیاد خون منو بمکه ، طبق حرفای دوستام . اما باید این ترس رو در خودم خفه می کردم ، تنهایی . آره ، من اینجوری بزرگ شدم . همیشه خودم بودم و همیشه خودم مشکلاتمو حل کردم . هیچ کس به من ابراز محبت نکرده و هیچ کس بهم نگفته که براش مهمم . حالا ( پوزخند میزنه ) حالا از من انتظار دارن واسه مشکلات بقیه سر و گردن بشکنم ( با تمسخر ) مسخره س . برمیگرده و تو چشمام نگاه میکنه : میدونی ...
صدای آهنگ گاد فادر از تو جیب ژاکت روی صندلی بلند میشه .
: الو ؟ ( چماشو تو حدقه می چرخونه ) بله . الان راه می افتم .
و گوشی رو قطع می کنه : میبینی ؟ ( میخنده ، تلخ ) همیشه همینطوریه . ( ژاکتشو می پوشه ) شاید فردا پس فردا ببینمت ؟ ( برمیگرده ) در هر حال ...
دستگیره رو می چرخونه و درو پشت سرش می بن...
هی ! صبر کن ! یادم رفت بهت بگم که حوصله تو ندارم !
پ.ن :
هر بار که برای دیدنم می آمد ، یک کتاب برایم می آورد . من چون می ترسیدم شبیه او و افکارش شوم ، هیچگاه کتاب ها را نمی خواندم . روزی ، حادثه ای رخ داد ، و من تصمیم گرفتم تا ممکن است شبیه به او بشوم .
اولین بار که به دیدنش رفتم ، یک دفترچه یادداشت کوچک برایش خریدم ، که در صفحه اول آن نوشته بودم :
" وقتی می آیی
برای من کتاب نیاور
وقتی بیاور ،
برای همه کتاب های ناخوانده ... "
و او پس از آن ، دیگر هرگز به دیدن من نیامد
( یعنی اینقدر سخت بود ؟ ... چه مسخره )
- یاهو -
می پرسم : تو وقتی حرف می زنی ، همه چیزو در نظر می گیری ؟
مغرورانه جواب میده : آره ، معلومه . من همیشه به ریزترین نکته ها و استثناهام توجه می کنم .
چند روز بعد ازش می پرسم : وقتی می خوای به سرخی آسمون غروب نگاه کنی ، باید سرتو بگیری بالا یا بیاری پایین ؟
با اعتماد به نفس میگه : خب معلومه ، باید بگیریش بالا .
- اما من یه بار مجبور شدم واسه دیدنش سرمو بیارم پایین .
پوزخند میزنه : کی ؟ وقتی مرده بودی ؟
- نه . وقتی تو هواپیما بودم
می بینی ؟ تو هیچ وقت استثنا ها رو در نظر نمیگیری ! ...
پ.ن :
زمانی که به من می گفتی "شما" ...
حالا قهوه ای شده
و آنجا که دلت تنگ شده بود ...
مچاله می شود
می پرسی " کی می آیی " ...
به ساعت نگاه می کنم
... ده سال گذشته است
از قهوه ای می گذرد
شعله می رسد به "دوستت دارم" ...
این نامه های قدیمی را باید سوزاند ...
می خواستی زندگی کنی ...
راستی اینو یادم رف بگم ... ! :
سلسله اشکانیان چشمانم
منقرض نخواهند شد
من از تبار آل مویه ام ... !
چاه چشمانم از درون تهی شده ست .
آن قدر گریسته ام که دیگر اشکهایم از بغض گلویم مایه می گذارند ( ته گلویم خشک خشک است )
دیگر دستمال به کارم نمی آید که کمتر از چند ثانیه خیس خیس می شود .
دیگر خسته شده ام از بس اشکهایم را فقط کاغذ و قلم دید ، با جوهر های پخش شده روی کاغذ ...
و جز آنها ، کسی ندیده ، نمی بیند ، و نخواهد دید
مدتهاست که دیگر فکر پیدا کردن کسی که با او حرف بزنم را از سر بیرون کرده ام . که این ، اگر هم که باشد ، از جنس آدم نیست .
ایکاش ، خدا ، قلب مرا ، با سنگ می تراشید ...
تا کی باید با توهماتم حرف بزنم ؟ خسته شدم اونقدر که همه به خاطر اینکه روی وسایلم اسم میذارم و باهاشون حرف میزنم بهم خندیدن ... البته حق با اوناس ، اینا همه خیلی احمقانه س ... خیلی بیشتر از اونی که به نظر می آد ...
اینهمه بدبختی کشیدن آخرش که چی ؟ که آروم بخوابوننت تو قبر ؟ حقا که سرکاریم
من خسته شدم ، خسته ...
پ.ن :
No body will get through .
Nobody , not even you .
و بالاخره ...
1387
طنین عجیبی نداره ! ...
و سالی دیگر گذشت و یک بطری دیگر هم لبریز شد ...
اینا همه منو یاد شیشه عمر می ندازه ... !
هرچند ...
قدم به حیاط میگذارم . هوا نمدار ٬ اما بدون بوی خاک . آسمان اخم می کند ( شاید هم دهن کجی ) آیا او هنوز هم مرا دوست می دارد ... ؟
.
.
.
و من همچنان در حیاط ایستاده ام ٬ در حالیکه تف های آسمان از سر و رویم به زمین می چکد .
باران می بارد
پ.ن : گاهی اوقات از کائنات ( زمین و زمان ) ممنون می شوم که مرا از انجام تصمیم های عجولانه ام باز می دارند ... !
پ.ن۲ : باز هستی عاقبت پشتم شکست / خرد گشتم زیر بار خویشتن ؟؟؟؟؟