پ.ن : این پست اونقدر طولانیه که فک نمی کنم کسی زحمت خوندنشو به خودش بده ! ... 

 

- یا هو -

 

او مثل همه دیگر

فقط بلد است داد و بیداد راه بیندازد

درست زمانی که باید ساکت باشد

و گوش کند .

 

او آن قدر دلش نازک است

که هرگز نمی تواند در آب نگاه کند

و ببیند که چه تکانی می خورد

او از هرچه به او یکدستی بزند بیزار است .

 

او هرگز نمی تواند برود بالا پشت بام

زیرا او آنقدر ترسوست

که از بالا پشت بام

وسط جاده ولو شدن را می داند

او اصلا بلد نیست ریسک کند

و برود آن بالا

و ببیند که شاید نیفتد .

 

او مثل همه دیگر

نمی تواند این ها را بشنود

زیرا او همیشه داد و بیداد راه می اندازد

درست زمانیکه باید ساکت باشد

و گوش کند .

 

 

به خودم قول میدم ، ایندفه که بیاد ، بی رودربایستی بهش میگم که حوصله شو ندارم . همیشه میاد هی حرف میزنه و حرف میزنه و منم هی گوش میدم و گوش میدم و هی به خودم میگم که چقدر چرت و پرت میگه این . ولی به محض اینکه میره بیرون میفهمم که منم همونجوری شدم که اون بوده . چه معنی میده که افکار و اعمال من بشن بازیچه ی دست کسی که قبولش ندارم ؟ میاد و منو شبیه به خودش می کنه . مگه اون کیه ؟ چرا دست من نیست ؟ اصلا ...

 

کسی در میزنه : اجازه هس ؟!

- بیا تو

- سلام

میاد تو و ژاکتش رو میذاره رو دسته صندلی . خیلی آروم و خیلی محزون .

- سلام

میشینه کنار من روی زمین . اونم مث من رو زمین نشستن رو ترجیح میده ( یا شایدم من مث اون ؟ ... )

یه آه بلند و لرزان می کشه . نگاهم رو ازش برمیگردونم و به جلو خیره میشم . میدونم که لازم نیس چیزی بپرسم ، چون خودش میگه . اگه نمی خواست بگه نمیومد . نفسشو میده تو و میگه : هرچی دلش خواست گفت . هیچی بهش نگفتم . اجازه دادم هرقدر که دلش میخواد ... ( سرشو تکون میده ) گفت هیچ وقت نشده بیای از ته قلب ، بار رغبت ، برای رفع مشکلات م. یه کاری بکنی . هیچ وقت نشد از خودت یه چیزی نشون بدی . فقط بلدی برای خودت باشی . به هیچ کس فکر نمی کنی . تو ... میخواستم بهش بگم تو از من انتظار داری از روی میل برای رفع مشکلات بقیه اقدام کنم ، در حالیکه خودت حتی مشکلات منو نمیدونی . هیچ وقت نشده وقتی تو همم بیای بپرسی چت شده . هیچ وقت نشده سعی کنی بفهمی من چه مشکلی دارم . اونوقت ازم انتظار داری ... بهم گفت بیا برای اولین بار تو زندگیت کسی رو دوست داشته باش . بهش ابراز کن ، بهش کمک کن . منظورش م. بود . می خواستم بگم آخه تا حالا از دوست داشتن کی خیری بهم رسیده ؟ از دوس داشتن تو ؟ از دوس داشتن م. ؟ از دوس داشتن ب. ؟

 

صداش می لرزه . برمیگردم و بلورهای لرزان رو توی چشماش میبینم . پلک میزنه . قطره قل می خوره میاد پایین ، بی صدا .

 

- می خواستم بهش بگم یاد نگرفتم . دوست داشتن رو یاد نگرفتم چون هیچ کس بهم یاد نداده . یاد نگرفتم به مشکلات کسی اهمیت بدم چون هیچ وقت کسی به مشکلاتم اهمیت نداده . یاد نگرفتم در کنار بقیه زندگی کنم چون همیشه همیشه فقط خودم بودم چون ( اشکاشو با عصبانیت پاک میکنه ) از اول بهم یاد دادن همه کارامو خودم بکنم . همه چیزو خودم یاد بگیرم . از 6 -  5 سالگی تو خونه تنهام میذاشتن . دوستام همه از خودم بزرگتر بودن و منو می ترسوندن ، از قاتلا ، از جانیا . بهم دروغ می گفتن . آدرس یه آدم وحشتناک رو بهم میدادن و بعد می گفتن دنبال تو میگشته . و من به خانواده م نمی گفتم چون ... چون هیچ وقت عادت نداشتم باهاشون حرف بزنم چون ... چون هیچ وقت نخواستن بشنون. بعدها که خودم بزرگ شدم و فکر کردم فهمیدم اینا یه مش اراجیف بوده ... بازم خودم فهمیدم . ( یه لبخند کمرنگ میزنه ) وقتی تو تاریکی شب می رفتم تو اتاقم ، از شنل پوش چشم قرمزی می ترسیدم که بیاد خون منو بمکه ، طبق حرفای دوستام . اما باید این ترس رو در خودم خفه می کردم ، تنهایی . آره ، من اینجوری بزرگ شدم . همیشه خودم بودم و همیشه خودم مشکلاتمو حل کردم . هیچ کس به من ابراز محبت نکرده و هیچ کس بهم نگفته که براش مهمم . حالا ( پوزخند میزنه ) حالا از من انتظار دارن واسه مشکلات بقیه سر و گردن بشکنم ( با تمسخر ) مسخره س . برمیگرده و تو چشمام نگاه میکنه : میدونی ...

 

صدای آهنگ گاد فادر از تو جیب ژاکت روی صندلی بلند میشه .

 

: الو ؟ ( چماشو تو حدقه می چرخونه ) بله . الان راه می افتم .

 

و گوشی رو قطع می کنه : میبینی ؟ ( میخنده ، تلخ ) همیشه همینطوریه . ( ژاکتشو می پوشه ) شاید فردا پس فردا ببینمت ؟ ( برمیگرده ) در هر حال ...

 

دستگیره رو می چرخونه و درو پشت سرش می بن...

 

 

هی ! صبر کن ! یادم رفت بهت بگم که حوصله تو ندارم !

 

 

 

پ.ن :

 

هر بار که برای دیدنم می آمد ، یک کتاب برایم می آورد . من چون می ترسیدم شبیه او و افکارش شوم ، هیچگاه کتاب ها را نمی خواندم . روزی ، حادثه ای رخ داد ، و من تصمیم گرفتم تا ممکن است شبیه به او بشوم .

اولین بار که به دیدنش رفتم ، یک دفترچه یادداشت کوچک برایش خریدم ، که در صفحه اول آن نوشته بودم :

 

" وقتی می آیی

برای من کتاب نیاور

وقتی بیاور ،

برای همه کتاب های ناخوانده ... "  

و او پس از آن ، دیگر هرگز به دیدن من نیامد

 

( یعنی اینقدر سخت بود ؟ ... چه مسخره )