مجدد ، و نه برای همیشه
در ستایش روزهای ناب خرداد ...
شهریور ٬ آغوشت را باز کن !
دیگر مجالی نیست برایش ... نمکی از معجزاتت را توانم دید ؟ فقط همین یکبار . خواهش می کنم ٬ سرت را برگردان . باور کن خسته شده ام ...
پ.ن :
خسته و غمزده ٬ با زمزمه ای حزن آلود
شب فرو می خزد از بام کبود .
تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش .
پ.ن :
دوباره و دو باره و صد باره ... با سرنوشت من گره خورده ست ... چه می گفتی ؟ "در یک تناوب ابدی "؟ یادت میاید چه پاسخ دادم ؟ "در یک عذاب ابدی..." خوب ٬ عقیده ام عوض شد . دچار شده ام . من هم در تناوب ابدی گرفتار آمده ام . بیا تا تدبیری بیندیشیم ...
پ.ن :
? I don't know why I have to stay , to say what I don't need
.
.
.
! ... I don't know when I get this way , I'll never be alright
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 12:20 توسط سایلاس
|
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر