|
خلا
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 هو راز درون پرده چه داند فلک خموش / ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست مدعی ؟! من ؟! باشه ! پ.ن : چقدر دلم پنبه میخواد ... از اینا که جرمش کمه و حجمش زیاد ... ! مرده شور هرچی خطور ناگهانیه
مجدد ، و نه برای همیشه
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
در ستایش روزهای ناب خرداد ... شهریور ٬ آغوشت را باز کن ! دیگر مجالی نیست برایش ... نمکی از معجزاتت را توانم دید ؟ فقط همین یکبار . خواهش می کنم ٬ سرت را برگردان . باور کن خسته شده ام ... پ.ن :
شب فرو می خزد از بام کبود .
می تراود ز دل پ.ن : دوباره و دو باره و صد باره ... با سرنوشت من گره خورده ست ... چه می گفتی ؟ "در یک تناوب ابدی "؟ یادت میاید چه پاسخ دادم ؟ "در یک عذاب ابدی..." خوب ٬ عقیده ام عوض شد . دچار شده ام . من هم در تناوب ابدی گرفتار آمده ام . بیا تا تدبیری بیندیشیم ... پ.ن : ? I don't know why I have to stay , to say what I don't need . . . ! ... I don't know when I get this way , I'll never be alright
دات
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 - هو لحظه ای چند درین لوح کبود نقطه ای بود و سپس ٬ هیچ نبود ! ... ۱... ۲... ۳... ۴... ۵... ۶... ۷... ۸... ۹... ۱۰... ۱۱... ۱۲... ۱۳ ... .... .... ۹۵... ۹۶... ۹۷... ۹۸... ۹۹... ۱۰۰... ۱۰۱... ۱۰۲... ۱۰۳... ( لعنتی ) .... .... ۳۵۱... ۳۵۲... ۳۵۳... ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه کی میدونه من چرا خوابم نمیبره ؟ ... پ.ن : من میدونم که از این به بعد گوجه ی سوخته می خورم . بجای "خدای بزرگ" هم میگم "خدای متوسط" . فقط چون تو میگی . میدونی ؟ تصمیم دارم "مونا مونا" رو هم دوست داشته باشم . اما خب ٬ اینجوری من هیچوقت خودم نخواهم بود ! ... ببخشید آقا/خانوم ٬ ... نه ولش کن . از خودش میپرسم ! پ.ن ۲ : من بطور کلی خودمو گم کردم ... به نظرت اهمیتی داره ؟ پ.ن 1+1 : راستی من هرچی فوت می کنم خاموش نمیشه ... دارم شک میکنم که اصلا روزی روشن هم بوده یا از اولش ... ؟
آخ که چقدر دلم میخواد یکی الان اس ام اس بزنه ... ( هه ! زهی خیال باطل رو واسه این وقتا به کار می برن ! ... )
ندارد ! الکی زحمت نکش ٬ خبری نیست پ.ن : من میخوام پست بذارم ٬ کی یه سوژه ی خوب سراغ داره ؟ ( به جز پشه و ... هاله و ... موجود توی آینه ٬ خب ؟ )
آب آلبالو/پرتقال خنک - یخدار می چسبه ... راستی ، همه ش له شد – به کلفتی رد ماژیک هه ! دارم هذیون میگم ... ! پوک نوشت : راستی حافظ ! میدونستی ؟ وقتی آدم حالش خوب نیس ، تنها چیزی که احتیاج نداره اینه که بهش بگی : یاری اندر کس نمی بینیم ، یاران را چه شد ... اینو برای تقویت روابط عمومیت میگم ، کلا
|
|
|