|
از سر بیکاری
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
هو برای بهتر شدن گلوم ٬ دارو خوردم . خوابم گرفت . برای رفع خواب آلودگی نسکافه خوردم ٬ گلوم درد گرفت . شاید از همون اول نباید دارو می خوردم . شایدم باید آنتی بیوتیک رو شروع می کردم .
?! Do U hear me .I'm getting crazy down here ? ... Whould U show me a short cut خسته تر از همیشه ام امروز / چقدر راه تا خدا مانده ست ... پ.ن : ناامیدی تو زندگی من ٬ مث کپک گوجه سبز میمونه
ویرایش شد : من دارم خفه میشم ، میفهمی ؟! بازم چیزی رو فهمیدم که نباید می فهمیدم ... قبول ... من نباید اون کاغذو می دیدم ... اما دیدم ... نباید برش میداشتم ... اما برش داشتم ... نباید می خوندمش ... اما خوندم ... حالام بغض داره خفه م میکنه ... اما نمی تونم بگم ... چون من نباید می فهمیدم ... چون تو نباید بفهمی که من میدونم ... !! اینا رم نگفتم که فک کنی مهمه ... نیست ... نه برای من ٬ نه برای اون چن نفری که می خونن ... خیلی وقته که واسه کسی مهم نیس که کس دیگه ای حالش خوب هس یا نه ... که براش مهم هس یا نه ... پس منم میگم مهم نیس چون نیس ... که اگه یک هزارم درصدم قراره عذاب وجدان بگیری نگیری ... تقصیر خودم بود ٬ خب ؟ اینا همه خیلی مسخره س ... به توان n ...
یاری اندر کس نمی بینیم ...
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
-هو؟! ( هر کس به طریقی دل ما می شکند ... خب به من چه ؟! تقصیر توئه که دلت از بلور نامرغوب ساخته شده ! ... پ.ن : خیلی بده که چیزی رو بفهمی که نباید می فهمیدی دردناکه نه ٬ سوزناکه دارم می سوزم ! ... پ.ن ۲ : اینقدر دروغ نگویید مادر آنقدر حالش بد بود که نمی توانست با پدر دعوا کند چادرش را سرش کند و به خانه پدربزرگ برود اینقدر دروغ نگویید چادر مادر هنوز هم آنجا ... و پدر بزرگ هم سالها پیش ... حالم بد است ... حالم بد است ... دروغ بگویید ... پ.ن ۳ : شب با گلوی خونین خوانده ست دیرگاه . دریا نشسته سرد . یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می کشد پ.ن ۴ : یه نفر دیگه م می خواد عمل کنه . دعا کن این یکی هم مث اون یکی زنده بمونه پ.ن ۵ : مدتهاست که ... نمی گویم ... حتی فکرش هم قلبم را می ترکاند ... ثبتش ٬ هیچ کمکی نخواهد کرد - هرگز -
سایه ی مائورو
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
- هو - پ.ن : به علت مسدود بودن خط تلفن ، مدت زیادیه که آپ نکردم ( البته از لحاظ خودم ) . خلاصه که هوای خودتو داشته باش ، کلی حرف بی ربط که حاصل خطور روزهای مختلفه الان کنار همن و ... از هر فلش تا فلش بعدی ، یه جورایی یه پست مستقل ه . و ... ---< یک لوح بود ، سفید سفید ... . . . . یک لوح است ، سیاه سیاه پ.ن : ببین ، تو سیاه شدی . خیالت تخت ، فهمیدم . دیگه لازم نیس این همه اون جمله لعنتی رو تکرار کنی . خب ؟ پ.ن 2 : نمی دونم چرا همه اطرافیانم مسرانه میخوان بهم ثابت کنن که راجع بهشون اشتباه میکردم ... الکی خوشبین ... پ.ن 3 : گفته بودم که سفت شدم ، اما دیگه نه در این حد ... ---< تو بدیهای دیگران را خیلی زود فراموش می کنی . به همان زودی که خوبیهایشان را . و این خیلی سبز است . ---< بعد از آنهمه لجبازی ... بعد از آنهمه دعوا ... بعد از تمام آن ماجرا ها ... بعد از آنهمه گریه ... بعد از ... بعد از ... عجیب بود ... . . . عجیب ماند ! ... ---< ببین ، تو حق نداری منو زیر سوال ببری . نه ، منظورم این بود ، که نباید یه کاری کنی که من خودم ، خودمو ببرم زیر سوال . خودم می فهمم ، خب ؟ ... ---< من موندم تو این وضع تورم و گرونی و ، تو این بازار راکد ، تو چطوری طبقه بالا رو اجاره دادی ؟! واقعا عجیبه ! اصلا معجزه س ! پ.ن : مغز الکلی ... ---< ع عزیز ، لطفا بیشتر از این بزرگ نشو ، خواهش می کنم ! ... ---< من از پایان می ترسیدم ، پس ادامه دادم ! ( چون خیلی وقت پیش آغاز کرده بودم ... ) ---< تازگیها ( که الان خیلی ازش گذشته ) افکارمان دچار تغییر خلالی شده اند ! ... پ.ن کلی : گفت تو که مغزت پر قورمه سبزی ست / وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست خب اشتباه کرد ! ...
مائورو ٬ باور کن یادم میره ٬ تقصیر من نیس ...
|
|
|