تبليغاتX
2×0=0

2×0=0
چه دانٍستن های تلخی ...

هر چی تو بگی !

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

 

 

- یا هو -

 

راهرو خانه آنها چراغ داشت .

راهرو خانه آنها کلید هم داشت .

من هیچ نمی دانستم کدام کلید کدام چراغ است .

من به سختی کلید و چراغ را دانستم .

من به سختی راهرو خانه را دانستم .

او کلید و چراغ را فراموشم داد .

و او راهرو را داد به کسی که انگار هیچ راهرو ندیده بود .

 

راهرو خانه آنها چراغ داشت .

راهرو خانه آنها کلید هم داشت .

راهرو خانه آنها حالا له است .

و خانه ی آنها هم اصلا نیست .

 

حالا دیگر

چراغ و کلید دانستن

به درد هیچ کس نمی خورد .

 

دیگر دل من برای شب ها نمی سوزد .

دل من برای خیلی جانداران و گریه هم نمی سوزد .

و برای اینجا هم نمی سوزد .

دیگر سفت شده ام .

 

امروز یکی از بهترین دوستانم به حالت چپکی مایل به راست به من نارو زد .

اما در هر صورت او بهترین دوست من است .

به همین دلیل او را می بخشم .

 

( خوشم میاد همیشه هر بلایی که سرم میاد ، خودم قبلا سر یکی آوردم ! ولی من هیچوقت قصد بدی نداشتم ، یعنی اونم نداشته ... ؟ )

 

 

خیلی وقته که موهای شیده رو کنار نمی زنم و حس نمی کنم که واقعا داره به من نگاه می کنه . خیلی وقته که اون دکمه ها دیگه هیچ حس خاصی رو منتقل نمی کنن ، شاید جز کنجکاوی .

خیلی وقته که پوپک از صمیم قلب منو در آغوش نمی کشه تا یه گودال عمیق درونم رو پر کنه ، شاید چون دیگه گودالی وجود نداره .

خیلی وقته که حنیف ، تک و تنها توی کمد خاک می خوره و دل من یه ذره هم به حالش نمی سوزه . انگار همه خاطره ها یه شبه بر باد فنا رفتن .

خیلی وقته که اهورا توی جعبه مونده و من حتی یه نگاه هم بهش نمی کنم . هر چند ، اعتراف میکنم ، که هنوزم یه خورده واسه م مهمه .

خیلی وقته که اسم ناژ رو صدا نکردم . این کلمه هم بطور کلی داره مفهوم خودشو از دست میده . تا جایی که دیگه چیزی جز پ.خ نیست .

و خیلی وقته که برای ن. نامه ننوشتم ...

 

خیلی وقته که دارم با دنیای خیالاتم خداحافظی می کنم . شاید چون خیلی وقته که دارم بزرگ میشم .

 

فک میکنم پلینوس تنها کسی باشه که هنوز صدای اوازش مسحور و آرومم میکنه ... !!

 

 

یکسال از 27 ام فروردین میگذره ... از اون موقع تا حالا خیلی چیزا عوض شدن ... عجیبه ... (؟)

 

یادش بخیر پارسال ، این چن روز ، من آدم خوشحالی بودم .

چه جالب ، من امسال ، این چن روز ، هنوزم آدم خوشحالی هستم .

راستی تو آدم خوب ( و مومن ؟ ) تا حالا شده به تصور کنی که اگه خدا نبود ... ؟

من اونروزا که آدم خوشحالی نبودم ، نه تنها تصور کردم ، بلکه با این تصور زندگی کردم . فک کنم واسه همین بود که خوشحال نبودم .

در هر حال این تصور خیلی ناخوشاینده ، شاید چون من هیچوقت یک کمونیست خوب نخواهم بود ! ...  

 

 

کسی بود به نام لوئیس بونوئل که من پارسال بسیار کتابشو دوس داشتم و کلی هوادارش بودم . اون یه سوررئالیست بود . من فک می کردم از سوررئالیستا خوشم میاد . یه روز یکی تو همین وب به من گفت سوررئالیست . و من فکر کردم که چه جالب !

 

چن روزر پیش ، یه تیکه هایی از یکی از معروفترین فیلمای این آقای بونوئل رو دیدم . فیلم سگ آندولاسی . و در یک آن تمام افکارم نسبت به این آدم سیاه شد . شاید اون می خواست یه مفهوم رو نشون بده . اما من به مفهوم توجه نکردم . فقط آنچه که می دیدم ، دیدم ( و حتی ندیدم ) .

 

و من حالا میدونم که از هیچگونه مکتبی خوشم نمیاد .

 

راستی علاقه من به مکاتب همیشه در حد علاقه و کنجکاوی بوده ، نه بیشتر .

 

 

یکی از متنای بونوئل رو هم که خیلی دوست دارم میذارم تو ادامه مطلب .

 

 

 

پ.ن : اینجا داره یه جوری میشه ... یه جور ناجور ... " تو هیچ از دست این جورها کلافه نشده ای ؟" ... چرا ... شدم ... اما دست من نیست ... نیست ... یه دقه وایسا ببینم ... نیست ؟


بقیه ش ...

+ ساعت 23:58توسطسایلاس |

آنٍ دیگری (؟)

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

 

 

 

 

پ.ن : این پست اونقدر طولانیه که فک نمی کنم کسی زحمت خوندنشو به خودش بده ! ... 

 

- یا هو -

 

او مثل همه دیگر

فقط بلد است داد و بیداد راه بیندازد

درست زمانی که باید ساکت باشد

و گوش کند .

 

او آن قدر دلش نازک است

که هرگز نمی تواند در آب نگاه کند

و ببیند که چه تکانی می خورد

او از هرچه به او یکدستی بزند بیزار است .

 

او هرگز نمی تواند برود بالا پشت بام

زیرا او آنقدر ترسوست

که از بالا پشت بام

وسط جاده ولو شدن را می داند

او اصلا بلد نیست ریسک کند

و برود آن بالا

و ببیند که شاید نیفتد .

 

او مثل همه دیگر

نمی تواند این ها را بشنود

زیرا او همیشه داد و بیداد راه می اندازد

درست زمانیکه باید ساکت باشد

و گوش کند .

 

 

به خودم قول میدم ، ایندفه که بیاد ، بی رودربایستی بهش میگم که حوصله شو ندارم . همیشه میاد هی حرف میزنه و حرف میزنه و منم هی گوش میدم و گوش میدم و هی به خودم میگم که چقدر چرت و پرت میگه این . ولی به محض اینکه میره بیرون میفهمم که منم همونجوری شدم که اون بوده . چه معنی میده که افکار و اعمال من بشن بازیچه ی دست کسی که قبولش ندارم ؟ میاد و منو شبیه به خودش می کنه . مگه اون کیه ؟ چرا دست من نیست ؟ اصلا ...

 

کسی در میزنه : اجازه هس ؟!

- بیا تو

- سلام

میاد تو و ژاکتش رو میذاره رو دسته صندلی . خیلی آروم و خیلی محزون .

- سلام

میشینه کنار من روی زمین . اونم مث من رو زمین نشستن رو ترجیح میده ( یا شایدم من مث اون ؟ ... )

یه آه بلند و لرزان می کشه . نگاهم رو ازش برمیگردونم و به جلو خیره میشم . میدونم که لازم نیس چیزی بپرسم ، چون خودش میگه . اگه نمی خواست بگه نمیومد . نفسشو میده تو و میگه : هرچی دلش خواست گفت . هیچی بهش نگفتم . اجازه دادم هرقدر که دلش میخواد ... ( سرشو تکون میده ) گفت هیچ وقت نشده بیای از ته قلب ، بار رغبت ، برای رفع مشکلات م. یه کاری بکنی . هیچ وقت نشد از خودت یه چیزی نشون بدی . فقط بلدی برای خودت باشی . به هیچ کس فکر نمی کنی . تو ... میخواستم بهش بگم تو از من انتظار داری از روی میل برای رفع مشکلات بقیه اقدام کنم ، در حالیکه خودت حتی مشکلات منو نمیدونی . هیچ وقت نشده وقتی تو همم بیای بپرسی چت شده . هیچ وقت نشده سعی کنی بفهمی من چه مشکلی دارم . اونوقت ازم انتظار داری ... بهم گفت بیا برای اولین بار تو زندگیت کسی رو دوست داشته باش . بهش ابراز کن ، بهش کمک کن . منظورش م. بود . می خواستم بگم آخه تا حالا از دوست داشتن کی خیری بهم رسیده ؟ از دوس داشتن تو ؟ از دوس داشتن م. ؟ از دوس داشتن ب. ؟

 

صداش می لرزه . برمیگردم و بلورهای لرزان رو توی چشماش میبینم . پلک میزنه . قطره قل می خوره میاد پایین ، بی صدا .

 

- می خواستم بهش بگم یاد نگرفتم . دوست داشتن رو یاد نگرفتم چون هیچ کس بهم یاد نداده . یاد نگرفتم به مشکلات کسی اهمیت بدم چون هیچ وقت کسی به مشکلاتم اهمیت نداده . یاد نگرفتم در کنار بقیه زندگی کنم چون همیشه همیشه فقط خودم بودم چون ( اشکاشو با عصبانیت پاک میکنه ) از اول بهم یاد دادن همه کارامو خودم بکنم . همه چیزو خودم یاد بگیرم . از 6 -  5 سالگی تو خونه تنهام میذاشتن . دوستام همه از خودم بزرگتر بودن و منو می ترسوندن ، از قاتلا ، از جانیا . بهم دروغ می گفتن . آدرس یه آدم وحشتناک رو بهم میدادن و بعد می گفتن دنبال تو میگشته . و من به خانواده م نمی گفتم چون ... چون هیچ وقت عادت نداشتم باهاشون حرف بزنم چون ... چون هیچ وقت نخواستن بشنون. بعدها که خودم بزرگ شدم و فکر کردم فهمیدم اینا یه مش اراجیف بوده ... بازم خودم فهمیدم . ( یه لبخند کمرنگ میزنه ) وقتی تو تاریکی شب می رفتم تو اتاقم ، از شنل پوش چشم قرمزی می ترسیدم که بیاد خون منو بمکه ، طبق حرفای دوستام . اما باید این ترس رو در خودم خفه می کردم ، تنهایی . آره ، من اینجوری بزرگ شدم . همیشه خودم بودم و همیشه خودم مشکلاتمو حل کردم . هیچ کس به من ابراز محبت نکرده و هیچ کس بهم نگفته که براش مهمم . حالا ( پوزخند میزنه ) حالا از من انتظار دارن واسه مشکلات بقیه سر و گردن بشکنم ( با تمسخر ) مسخره س . برمیگرده و تو چشمام نگاه میکنه : میدونی ...

 

صدای آهنگ گاد فادر از تو جیب ژاکت روی صندلی بلند میشه .

 

: الو ؟ ( چماشو تو حدقه می چرخونه ) بله . الان راه می افتم .

 

و گوشی رو قطع می کنه : میبینی ؟ ( میخنده ، تلخ ) همیشه همینطوریه . ( ژاکتشو می پوشه ) شاید فردا پس فردا ببینمت ؟ ( برمیگرده ) در هر حال ...

 

دستگیره رو می چرخونه و درو پشت سرش می بن...

 

 

هی ! صبر کن ! یادم رفت بهت بگم که حوصله تو ندارم !

 

 

 

پ.ن :

 

هر بار که برای دیدنم می آمد ، یک کتاب برایم می آورد . من چون می ترسیدم شبیه او و افکارش شوم ، هیچگاه کتاب ها را نمی خواندم . روزی ، حادثه ای رخ داد ، و من تصمیم گرفتم تا ممکن است شبیه به او بشوم .

اولین بار که به دیدنش رفتم ، یک دفترچه یادداشت کوچک برایش خریدم ، که در صفحه اول آن نوشته بودم :

 

" وقتی می آیی

برای من کتاب نیاور

وقتی بیاور ،

برای همه کتاب های ناخوانده ... "  

و او پس از آن ، دیگر هرگز به دیدن من نیامد

 

( یعنی اینقدر سخت بود ؟ ... چه مسخره )

 

 

 

 

+ ساعت 16:10توسطسایلاس |

هوف

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

 

- یاهو -

 

می پرسم : تو وقتی حرف می زنی ، همه چیزو در نظر می گیری ؟

مغرورانه جواب میده : آره ، معلومه . من همیشه به ریزترین نکته ها و استثناهام توجه می کنم .

چند روز بعد ازش می پرسم : وقتی می خوای به سرخی آسمون غروب نگاه کنی ، باید سرتو بگیری بالا یا بیاری پایین ؟

با اعتماد به نفس میگه : خب معلومه ، باید بگیریش بالا .

- اما من یه بار مجبور شدم واسه دیدنش سرمو بیارم پایین .

پوزخند میزنه : کی ؟ وقتی مرده بودی ؟

- نه . وقتی تو هواپیما بودم

 

 

می بینی ؟ تو هیچ وقت استثنا ها رو در نظر نمیگیری ! ...

 

 

 

پ.ن :

 

زمانی که به من می گفتی "شما" ...

حالا قهوه ای شده

 

و آنجا که دلت تنگ شده بود ...

مچاله می شود

 

می پرسی " کی می آیی " ...

به ساعت نگاه می کنم

... ده سال گذشته است

 

از قهوه ای می گذرد

شعله می رسد به "دوستت دارم" ...

 

این نامه های قدیمی را باید سوزاند ...

 

می خواستی زندگی کنی ... 

 

 

راستی اینو یادم رف بگم ... ! :

 

سلسله اشکانیان چشمانم

 

منقرض نخواهند شد

 

من از تبار آل مویه ام  ... !

 

+ ساعت 23:45توسطسایلاس |

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

چاه چشمانم از درون تهی شده ست .

آن قدر گریسته ام که دیگر اشکهایم از بغض گلویم مایه می گذارند ( ته گلویم خشک خشک است )

دیگر دستمال به کارم نمی آید که کمتر از چند ثانیه خیس خیس می شود .

 

دیگر خسته شده ام از بس اشکهایم را فقط کاغذ و قلم دید ، با جوهر های پخش شده روی کاغذ ...

 

و جز آنها ، کسی ندیده ، نمی بیند ، و نخواهد دید 

 

 

مدتهاست که دیگر فکر پیدا کردن کسی که با او حرف بزنم را از سر بیرون کرده ام . که این ، اگر هم که باشد ، از جنس آدم نیست .

 

ایکاش ، خدا ، قلب مرا ، با سنگ می تراشید ...

 

تا کی باید با توهماتم حرف بزنم ؟ خسته شدم اونقدر که همه به خاطر اینکه روی وسایلم اسم میذارم و باهاشون حرف میزنم بهم خندیدن ... البته حق با اوناس ، اینا همه خیلی احمقانه س ... خیلی بیشتر از اونی که به نظر می آد ...

 

اینهمه بدبختی کشیدن آخرش که چی ؟ که آروم بخوابوننت تو قبر ؟ حقا که سرکاریم

 

 

من خسته شدم ، خسته ...

پ.ن :

 

No body will get through .

Nobody , not even you .

 

+ ساعت 20:11توسطسایلاس

چهارشنبه هفتم فروردین 1387

و بالاخره ...

 

 

1387

 

طنین عجیبی نداره ! ...

 

+ ساعت 12:22توسطسایلاس |