|
و سالی دیگر گذشت و یک بطری دیگر هم لبریز شد ... اینا همه منو یاد شیشه عمر می ندازه ... ! هرچند ...
تف
جمعه دهم اسفند 1386 قدم به حیاط میگذارم . هوا نمدار ٬ اما بدون بوی خاک . آسمان اخم می کند ( شاید هم دهن کجی ) آیا او هنوز هم مرا دوست می دارد ... ؟ . . . و من همچنان در حیاط ایستاده ام ٬ در حالیکه تف های آسمان از سر و رویم به زمین می چکد . باران می بارد پ.ن : گاهی اوقات از کائنات ( زمین و زمان ) ممنون می شوم که مرا از انجام تصمیم های عجولانه ام باز می دارند ... ! پ.ن۲ : باز هستی عاقبت پشتم شکست / خرد گشتم زیر بار خویشتن ؟؟؟؟؟
؟
شنبه چهارم اسفند 1386 -"ببینم اون واقعا صدای منو می شنوه ؟" - "بعضی وقتا به نفعته که اینجوری فکر کنی" ......... هه !!
|
|
|