|
سانسور
جمعه بیست و هشتم دی 1386
یکی از همین روزها که میگذرند ساعتی چند ٬ در همین حوالی ها کسی دارد پیدا میشود هرچند کمی دیر / ... نرم نرمک حالش از خودش بهم میخورد .... !! بقیه ش هم سانسور ...
... ? I've lost my belives completly ... May I borrow some
پنجشنبه بیستم دی 1386
توده هوایی
شنبه پانزدهم دی 1386 .... ناگهان چشمانم را باز می کنم ... پشتم خالیست ... و حتی زیر پاهایم ... فقط هواست ... ! پ.ن : رفیقی می گفت : نمیدانم خواسته هایم از حقم بیشتر است ٬ یا حقم کوچک تر از حقم ... گویی راست می گفت ... ! پ.ن ۲ : ... "ناگهان از خواب بیدار میشوم ... کابوس تلخی دیده ام به نام زندگی ..." ( اینم از حرفای همون رفیق بود ... ! ) ویرایش شد : تنوع ٬ فقط برای مدت کوتاهی خوب است . چون آن هم بعد از کمی ٬ تکراری میشود . نهایتا همان یک نواختی اولیه شاید بهتر باشد ؟؟؟ ( دارم راجع به قالب صحبت میکنم ! )
سرخی آسمان برفی از چیه ؟! ... از انعکاس نوره یحتمل ! میگما ! خیلی باحاله که آدما هیچوقت خدا بالای سرشونو نگا نمی کنن ... همه ش کف زمین دنبال یه چیزی میگردن ... "زمین گیر شدیم ناجور" ... البته این حرفها خیلی تکراریه !! ... ولی من تازه اینو فهمیدیم ... میرسیم به اینکه من کمی بیشتر از همه ی آدمها به آدمها شبیه شده ام ...
روند سیر گونه تکراری ( و تا حدود قابل توجهی مزخرف )
سه شنبه چهارم دی 1386 دوباره و دوباره هرچند سخت ولی باز هم ٬
عادت می کنیم ... ( بسکه خریم )
پ.ن : خطاب به شما دوستان ٬ خیلی شرمنده که وقت ندارم جواب کامنت بدم ٬ واسه همین از این به بعد ٬ نظر خواهی بسته می ماند ...
|
|
|