تبليغاتX
2×0=0

2×0=0
چه دانٍستن های تلخی ...

تصمیمی بزرگ ... نه ... حتی بزرگتر از آن ...

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

 

 

آرزو می کنم ایکاش باران ببارد

 

می دانی ؟!

 

                     توان آرزو کردن هم خودش خیلی انگیزه می خواهد ... !

 

 

......................................................................................... :

 

........................

 

 

.                              .                           .

 

 

( به جای تمام آنچه سانسور شد ! )

 

 

 

رفیقی گفت : فقط یک بار دیگر از این حرفها بزنی ...

 

باشد ٬ قبول . دیگر چیزی نمی گویم

 

 

                                                                             هرچه تو بگویی

 

 

 

                                

 

( آره به یاد اونروزا از صد : ) 

 

پ.ن ۱۰۰ : اینکار نه از ناامیدی بل از امید است ... به امید خیلی چیزها ... هر چه عامل ناامیدیست برکنار ... حتی "دو صفر هیچ" ...

 

 

پ.ن ۵۰ : آیا تو واقعا فکر کرده ای که تا ابد از شرم خلاص شده ؟! ... :دی ... لقد انت فی ضلال مبین ...

 

پ.ن ۰ : " از اول فروردین تا حالا نصف رفقای وب یا گم و گور شدند یا وبشان حذف گشت و یا تعطیل شد ... نوبت ما نیز فرا خواهد رسید ؟! " بله ... خیلی زودتر از نوبتمان ... و خیلی دیرتر از آن پست "مهم نیس که تو چی میگی ٬ من دارم میرم ٬ خدافظ "  خرداد ماه ... حیف شد ... کلی برنامه براش ریخته بودم ... افسوس ...

 

پ.ن ۵۰ - :نه ... نه ... دوباره قضاوت نکن ... از قضاوت متنفرم ... و از تویی که قضاوت میکنی ...

حتی از قاضیهام متنفرم ...

 

پ.ن ۱۰۰ - : ما می خواستیم از درخت... نه ٬ ولش کن ... ما خیلی چیزا می خواستیم ... اینجاست که واژه "خیال باطل" را باید بر سر نهاد ... !

 

 

پ.ن ۱۵۰ - :

 

و لا تفرقوا ... ؟! ( خیلی سخته ... واقعا میگم ... ) 

 

 

پ.ن ۲۰۰ - : خیلی رازا هس تو این پسته که ... 

حرف آخر : 

 

سخن گفتن که را یاراست اینجا

تعالی الله چه استغناست اینجا

برو حافظ درین معرض مزن دم

سخن کوتاه کن والله اعلم             

     

 

 

و شما دوستان عزیز ... همگی ... شاد و سر افراز باشید ...

من برای تو می خونم / هنوز از اینور دیوار / هرجای گریه که هستی / خاطره هاتو نگهدار . تو نمیدونی عزیزم / حال روزگار مارو / توی ذهن آینه بشمر / تک تک حادثه ها رو . خورشیدو از ما گرفتن / شکر شب ٬ ستاره پیداس / از نگاه ما جرقه / صد تا فانوس یه رویاس . من برای تو میخونم / بهترین ترانه ها رو / دل دیوارو بلرزون / تازه کن خلوت مارو ... هم غصه بخون با من / تو این قفس بی مرز / لعنت به چراغ سرخ / لعنت به چراغ سبز ...

من همیشه باران را دوست داشته ام ... این آسمان است که لجبازی می کند ... اشکالی ندارد ... لااقل چشمهایم هنوز بارانی مانده ... اینو دیگه نمی تونن ازم بگیرن ...

هرکی خوابه خوش بحالش ... تو هم همچنان در خواب به سر ببر ... !

 

+ ساعت 16:23توسطسایلاس |

عصر 5 شنبه

شنبه بیست و ششم آبان 1386

 

سالها از تو می گذرد

سایه ات را با خود برده ای

سالها از می گذرد

رفته ای برای دیگری پرده ات کنار

از می گذرد

و سالها از تو .

 

 

آمدی

دراز از تو بود سایه ات   ندانستم

نشستی

سینی ات پر از گند می داد   ندیدم

برخاستی

زمین جارو میکشید بینی ات   نفهمیدم

رفتی

سالها و سالهای از تو می گذرد گذشت

نبودی

 

 

نمی گذارد که بخوابم

امشب سایه ات سگ ها دنبال کرده نمی گذارد

به خوابم بلند میشوم

خودم با سایه ات به قول قدیمی ها به حیاط می برم

روی سالهای از تو میگذرد آب میگیرم که خوابم بگیرد به خوابم شاید .

 

 

 

 

                                     ********

 

 

 

می دانی که

باجه را آفریده اند تا

شماره های اشتباه بگیرد

خواب سیمها را بیاشوبد

و هرگاه غریبه ای روی خط آمد

سکه ای دیگر شیر کند

همین طورها

تلفن تو زنگش را می خورد و

من کلامم را

سیر نمی شد لعنتی

نمی دانستم تا کی باید

چکه چکه

حرفهای بریده بریده

در حلق گوشی می ریختم ...

 

 

 

و در آخر :

 

از کنار همدیگر رد می شویم

برگ درخت ها تکان می خورد

اصلا ما جور دیگری

خوش و بش می کنیم

شبه جمله ها را سرما زده

احوال پرسی ها را روی هم هم می گذاریم

تا کمی حرف هایمان گرم شوند ...  

 

 

 

 

 

پ.ن :

 

من هرگونه ارتباطی با سروده شدن این شعرها رو رد می کنم ! منظورم اینه که اگه تو هم از این مدل شعرا دوس داری میتونی به جای این وبلاگ ماهنامه عصر پنج شنبه یا ویژه نامه رابرت کوور بخونی

 

پ.ن ۲ :

 

مدتهاست دلم هوای باران کرده است ... لیک فقط غباری مانده ست که زیر پاهای کثیف مردم مرکز شهر له می شود ... رویاها ارزش تحقق ندارند ... اینجا حتی بارانها هم اسیدی ست ... / ... 

 

   

+ ساعت 21:44توسطسایلاس |

توقف بیجا مانع کسب است !

شنبه نوزدهم آبان 1386

 

 

حتی تو هم دیگر میدانی

 

که توقف بیجا مانع کسب است

 

پس با زبون خوش دمتو بذار رو کولتو ... !

 

 

پ.ن ۱۰۰ :

خب اینجوری که بازار خدا خیلی کساد میشه با توقف بیجای اینهمه آدم بی ظرفیت که صب تا شب آویزون خدان و بعدشم که حاجتشونو ( مثلا ) گرفتن هیچی دیگه ! علی از تو مدد ! میرن نوبت سری بعده !

بینم اصلا کسب خدا چیه ؟! چون اینجوری همه آدما باس بمیرن تا خدا با خیال راحت به کسبش برسه ! شایدم اونجوری بهتر باشه ... 

پ.ن ۵۰ :

عجب دوره ایه که ...

پ.ن ۰ :

از فروردین تا حالا ... نصف رفقای نت یا گم و گور شدند یا وبشان حذف گشت و یا تعطیل شد ... نوبت ما نیز فرا خواهد رسید ... ؟

 

پ.ن ۵۰ - :

انشالله !

 

پ.ن ۱۰۰ - :

دم شمام گرم با اینهمه توجهتون به مطالب ما ! ( مطالب چرت ما ) اصلا بعضی وقتا شک میکنم که میخونی ؟؟! آخه یه نفرم نپرسید هی یو پس تکلیف "..." چی شد ...

 

سوال :

 

و ما همچنان اندر کف "کسی که روزها دیوانه می شود" استیم ... فقط یه نفر به ذهنم میرسه که اونم شبها دیوانه میشد ... !

 

 

پ.ن ۱۵۰ - :

 

همینجوری به یاد آن روزگاران میخوام یه عالمه پ.ن بذارم ... حتی تو هم نمیفهمی ... چون نمیفهمی ... پس به ذهنت فشار نیار الکی ... برو آب پرتقالتو بخور ... باشد که رستگار شوی ...

 

پ.ن ۲۰۰ - :

 

شایدم ترجیح میدی که بری بخوابی ! 

 

پ.ن بالاخره خاتم میشود :

یادم رفت !

 

 

                                                 

 

 

آهان ! میگما عجیبه که من "مردود نشدم برای همیشه" ... تو رو خدا این یکی رو بفهم ...

 

بی خیال ... 

 

 

 

ویرایش شد :

ما می خواستیم از درختا

کاغذ و قلم بسازیم

بنویسیم تا بمونیم

پشت سایه ٬ جون نبازیم

آینه ها اونجا نبودن

تا ببینیم که چه زشتیم

رو درخت با نوک خنجر

"زنده باد درخت" نوشتیم ...

 

زنگ خوش صدای تفریح ٬ واسه مون زنگ خطر شد

همه ی چوبای جنگل ٬

 

                               دست یه تیشه "تبر" شد ...

 

 

 

+ ساعت 20:34توسطسایلاس |

کلک

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

 

 

: "سیلاس در همان حال ماشینهای پلیس را دید که پشت خانه پارک میکردند و فهمید که بالاخره وقت فرار است ..."

 

ماشین از روی چیزی مانند دست انداز رد شد ٬ اما دست انداز یکوری ... ؟!

 

 "پلیس فریاد زد : اسلحه تو بنداز ! اما سیلاس بی معطلی ۲ تا تیر حواله ش کرد و از آنطرف در رفت ..."

 

راننده گفت : له شد ...

 

"کسی گفت : سیلاس نه ! سیلاس به او هم تیر اندازی کرد اما او دوست بود ... اسقف ... اسقف به سیلاس که با پشیمانی نگاهش میکرد گفت : به ما خیانت شده پسرم ... "

 

بغل دستی گفت : داره دست و پا میزنه وسط خیابون ... بیچاره ...

 

"پلیس فریاد زد : اسلحه تو بنداز ! سیلاس ننداخت . پلیس تیراندازی کرد ٬ ۲ تا ... سیلاس در حالیکه به پشت افتاده بود گفت : من یه شبح ام ... "

 

 

گربه هنوز هم کف خیابان دست و پا میزد و جان میداد ... و من هنوز هم سرم را بالا نمیاوردم و به کتاب مشغول بودم تا نبینم ...

 

اما نمیدانستم ٬

که حتی در کتاب هم ٬

 

                                                     سیلاس مرده است ... !    

 

+ ساعت 21:54توسطسایلاس |