|
مجال بسیار اندک بود و واقعه سخت نامنتظر ...
شنبه بیست و هشتم مهر 1386 . همچنان که غم از وجودم محو می شود ،
یاد تو نیز از خاطراتم حذف خواهد شد
تا ابد ازرائیل (الهه مرگ) : دیگر مجالی نیست ...
ویرایش شد : به قول رفیقی ٬ شاید دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداشته باشه ٬ اما خیلی چیزا واسه به دست آوردن وجود دارن ...
سست
سه شنبه هفدهم مهر 1386 احساس ناتوانی میکنم ...
پ.ن : مدتها بود مجبور نشده بودم که ... برای خودم متاسفم ... پ.ن ۲ : خیلی وقت بود کسی با این جدیت برام از امید نگفته بود ... عجب ... !! پ.ن ۳ : بی خودی خودتو خسته نکن موتورخونه جهنم رزروه
ایندفعه ...
جمعه ششم مهر 1386 .
همه میگن : برای شادی روحش صلوات بلند ختم کنید ... ایندفه مام همونو میگیم ... پس برای شادی روحش صلوات بلند ... شعار هفته م نداریم تو اگه میخوای خیلی کمک کنی ، 2 تا صلوات بفرست
سرکاری
یکشنبه یکم مهر 1386
دوباره هوا سرد میشه دوباره انگشتای من یخ می کنن دوباره ... و اصلا هم نمیدونم این دوباره ها کی تموم میشن و حوصله م هم سر رفته امروز به خودم اومدم یهو احساس کردم دروغ گفتن واسه م آسون شده این زنگ اخطار وجدانم همه ش صوت میزنه یه سیلی می کوبم تو صورتم ٬ من چه مرگم شده ؟ میدونی ... میخوام کلیدمو عوض کنم ... اما نمیشه - یعنی میشه / اما میگذره آره رفیق جون درست فهمیدی سر کاری از نوع خفن پ.ن : کسی خبری از این دوست ما نداره ؟ ... پ.ن ۲ : She said nothing's for ever in this crazy world ... پ.ن 3 : our choice , it's something that we can't deny پ.ن 4 : ... شعار هفته : آدمک آخر دنیاست بخند
|
|
|