|
نقطه تلاقی
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
زندگی که همچنان میگذره و زمانم بیرحمانه اصرار داره همه چیزو به هم بپیچونه . خبر خاصی نیس . و من همچنان دارم زندگیمو میکنم . و همه چیز کماکان ادامه داره . و مردم رسما منو "مضحک" خطاب میدن . میگم به درک من واسه خودم زندگی میکنم نه تو . اما وقتی همه میگن شک میکنم نکنه واقعا آدم مضحکی باشم ... ؟! ...
نمیدونم چی میخواستم بگم ... راجع به زهره و ماه بود ... از این حرفا ... باحال بود ٬ ارزش دیدنو داشت . برحسب اتفاق دیدم ٬ خوشم اومد ...
من ... میخوام .... نمیدونم چی ... همه چیز یکنواخت و تکراری ... بدون اندکی تنوع ...
آیا زندگی همین است ... ؟ ....
پ.ن : با همه ی اینها ٬ من خ-ج-ا-ل-ت میکشم ... بقیه ش به تو ربطی نداره
پ.ن ۲ : بلاگفا بام را نمیاد ... نمیخواد این عکسا آپلود بشن ... ۶ تا عکس عوض کردم ... به درک ... من ناز کسی رو نمیکشم ...
پ.ن ۳ : تو هیچی رو نمیدونی ... !
خ مثل خر !!
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
Gray … Like ranaway !!
پ.ن : بمیر ! پ.ن ۲ : مردشورتو ببرن ... عوضی آشغال ... پ.ن ۳ : د خفه شو دیگه لعنتی ... پ.ن ۴ : خیلی خری خیلی خیلی ... پ.ن ۵ : هرچی تو بگی پ.ن ۱ : بمیر !! پ.ن ۶ : با خودم بودم ...
همون !
شنبه نوزدهم خرداد 1386
میروی اما pls بپرس ز خود ، ره کجا منزل کجا مقصود چیست ... آخه بدبخت راننده آژانس علاف تو نیس که ! ... miravam - eh ! miravi ?! ghorboone dastet sare ra ke dari miri in ashghala ram bezar dame dar - . . . . پ.ن : مگه من و تو ٬ با هم ٬ قرار همزیستی مسالمت آمیز نذاشتیم ؟ نذاشتیم بی معرفت ؟ هی زمان ! دارم با تو حرف میزنما ... - باشه باشه . من تسلیم . هرچی تو بگی پ.ن ۲ : روراست باش ... تا چن دفعه از ته قلب به حماقت من خندیدی ؟ پ.ن ۳ : تا حالا سعی کردی بفهمی من چی میگم ؟!
گورمو گم میکنم
دوشنبه هفتم خرداد 1386 مهم نیس که تو چی میگی من دارم میرم
خدافظ
پ.ن :
حکایت عشقی
پ.ن ۲ : حس پیچیده ی آدمی رو دارم که کنکور رد شده ٬ اما سال بعد کنکوری وجود نخواهد داشت ... این آخرین کنکور بود و تو مردود شده ای برای همیشه . . .
سیاه سفید
شنبه پنجم خرداد 1386
از آشغال گرفته تا بدترین و بهترین
چهارشنبه دوم خرداد 1386
قبل از هر چیز یه آینه وردار بذار جلوت خب حالا نذاشتی هم نذاشتی بیشتر یه چیز نمادینه ! بینم ٬ خیلی از دست زمین و زمان کفری شدی ؟ می خوای سر به تن هیچکدومشون نباشه ؟ بینم ٬ خیلی از رفتار فلان رفیق قدیمیت آزرده ای که سگ محلت کرده و از این حرفا ؟ چی ؟ خب منم مث تو ! دقیقا ! ولی میدونی فرقش چیه ؟ آهان ! فرقش اینه که من که برمی گردم پشت سرمو نگا میکنم می بینم خودم بببا بعضیا اینکارا رو کردم ٬ عینا خب حالا حقم نیس به سرم بیاد ؟! نه خداییش تا حالا خودت اینکارو با هیچکی نکردی ؟ ( این آینه هم نماد آینه واری دنیا و این چرت و پرتا بود ) چی ؟ نکردی ؟ ای وای ... ! خب حالا حق داری یه عالمه عصبانی بشی و بری یقه یارو رو بگیری که ببین داش ... ولی این اصلا عاقلانه نیس رفیق ! ( یکی نیس بگه خره تو کی باشی که از عقل حرف میزنی ...اگه یه نفر تو این کره بی عقل باشی یکیش تویی اونیکی هم نداره !مگه یک چن تاس ؟! ) می تونی بزرگوارانه اونو ببخشی بقیه راهاشم اگه فکر کردی مینویسم کور خوندی مگه دست من علافه هی چرت و پرتای مخ بی مخ و معیوبمو تایپ کنه ؟! به هر حال فراموش کردنش کار سختیه ( خیلی سخت )
پ.ن : ببین رفیق ... خیلی داری یه طرفه به قاضی میری ها ! اینو یادت باشه . یکی طلب من . پ.ن ۲ : آشغال ؟! کی گفته تو آشغالی ؟! آشغال اونه که تو طرح بازیافت زباله تو اون سطل گنده هاس . پ.ن ۱+۲ : شاید منم از قماش همون آشغالا باشم . پ.ن ۲+۲ : د جمع کن اینا رو مگه اینجا آشغال دونیه ؟! پ.ن ۳ : به قول شاعر گفتنی ... دمت قیژ !! پ.ن ۴ : ساعت ۲۱ فراموش نشه . آفرین پسر خوب آشغالا رو وردار ببر . ( پسر : خوابم میاد الان ولی تو خودت مگه پا نداری ؟! باشه واسه ۷ صب قبل رفتن سر کار ) پ.ن ۱+۴ : د همینه همه آشغال شدن دیگه ! همه ش تقصیر توئه ... مامان : تقصیرو گردن هم نندازین ( یاد دوران طفولیت بخیر یه کم عنصر انسانین در وجود مان/م یافت میشد ) پ.ن ۵ : من این یارو رو نمیشناسم پ.ن ۶ : تو خسته نشدی ؟! پ.ن ۷ : من خیلی گرسنه م ٬ اونقدر که میخوام بخورمت !! ( البته نه درسته چون خیلی گنده ای ) ولی در عوض میدونی چیکار میکنم ؟ میرم در یخچالو وا میکنم و ۲ تا زرد آلو میندازم بالا ٬ اینجوری بهتره
خب حالا نوبت میرسه به بازی بهترین و بدترین به دعوت ابروایرونی عزیز :
بهترین لحظه زندگیم همین الانه ! ( امروز را دریاب برادر ... دیروز به تاریخ پیوست ٬ فردا معماست ٬ امروز هدیه است ! ) بدترین لحظه زندگیم وقتی یه دوست عزیز که خیلی عزیز بود زل زد تو چشام و گفت دیگه نمیخوام هیچ ارزشی برام داشته باشی ( خورد شدم ) بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته اینه که همه پرده ها برداشته شن و حقیقت وجود من بریزه بیرون بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته اینه که فراموش کنم ! بهترین و عزیز ترین شخص هم نداریم ! همه دوستان عزیزند . پدر و مادر هم که جای مخصوص دارند و منفورترین کسی هم که میشناسم به تو ربطی نداره که کیه !
خب حالا اگه این رفقای عزیز دوست داشتن میتونن به دعوت من این بازی رو ادامه بدن :
یخ فروش عزیز و باطله ی ذهنم و هوای راکد و نگین عزیز و آخریشم مهسا
پ.ن هم نداره !
فعلا
|
|
|